باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

یک نوشته با چند مخاطب

1391/7/16 10:46
نویسنده : میم
190 بازدید
اشتراک گذاری

امروز سحر که بیدار شدیم و من نماز نخوندم از بابا پرسیدم چرا من گاهی اینطوری میشم بجای اینکه مسائل رو حل کنم صورت مسئله رو پاک میکنم وقتی کارای دانشگاه رو انجام نمیدم کلا کلاس نمیرم وقتی رابطم با خدا خوب نمیشه بجای صبوری کلا نمازمو تعطیل میکنم آخه چرا وقتی امروز صبح حاضر نبودی بیای مهد کودک بجای راضی کردنت بهت دروغ گفتم , منو ببخش , متنفرم از اینکه به شما دروغ بگم ولی نمیدونم وقتی بابا عجله داره که بره سر کار و باید شما رو هم ببره مهد چطور تو اون زمان کم راضیت کنم . . . خدایا آخه چرا نشونهات برام کافی نیست امروز از اون روزاست که ازخودم متنفرم , خسته ام , وقتی درگیریهام زیاد میشه اینطوری میشم و  هیچ کاری رو درست انجام نمیدم . وقتی باران هنوز بدنیا نیومده بود خیلی برنامه ها براش داشتم که خیلی هاش عملی نشد خدایا . . .

یارب تو به فضل مشکلم آسان کن     از فضل و کرم ,درد مرا درمان کن

بر من منگر که بی کس و بی هنرم    هرچیز ,که لایق تو باشد, آن کن

                                                                     خواجه عبداله انصاری

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

عاشق باران
16 مهر 91 19:33
گاهی اینجوری میشه مهم اینه که خودمون متوجهش بشیم و دنبال رفع مشکل بگردیم...